X
تبلیغات
عشق فقط عشق خدا
عشق فقط عشق خدا

فکر کن.... 

به نسیمی که بر صورتت میخورد فکر کن و به برگ هایی که با لمس آن ,از شادمانی میرقصند. به آبی فکر کن که در اثر وزش نسیم می لرزد و و آرام و قرار ندارد و به انسان هایی که بی خیال از کنار آن می گذرند , گویی که وجودش را حس نمیکنند و به تمام درختان روی زمین فکر کن که نسیم را چون  نوازش مادری دوست میدارند.....

               و به اندازه ی تمام قطرات آب اقیانوس ها به خودت بنگر

                        بنگر تا خودت را بیابی... خدایت را در خود ببینی

                                 و آنگاه که او را یافتی , بشناسی و بخوانی...




به تک انار خشکیده ی باغچه ی حیاط همسایه بنگر که چگونه تنها و بی کس در بالا ها مانده و به اینکه چگونه زمان را بی دوست و همراه تا بیگاه همراهی می کند و به دلیل خششکیدگی اش فکر کن....

 

به اطرافت نگاه کن , چه میبینی؟! به آن بیاندیش که هر چه را دیده تواند دید , نعمت است و بس! به چیز های خوب فکر کن , به خودکاری که با آن مینویسی. خودکاری که مال توست....

و فکر کن

       به تمام کسانی که دوستشان داری

                             به آنان که مال تواند.....

                              

   و بدان که

                        آنان نیز روزی به صاحبشان بازمیگردند...

                                                                        متن از "خانم مهدوی اصل"

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1391ساعت 17:55 توسط professorx| |

چند سال پیش در یک  روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباس هایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد.

مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند.مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود...... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر اب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.

کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید و به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.

پسر راسریع به بیمارستان رساندند......

دو ماه گذشت تا پسر بهبود پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازو هایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد ، از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان بدهد. پسر شلوارش را کنار زد و زخم هایش را با ناراحتی نشان داد.

سپس با غرور بازو هایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم. این ها خراش های عشق مادرم هستند.

گاهی مثل یک کودک قدر شناس ، خراش های عشق خداوند را به خودت نشان بده

خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند......

نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1391ساعت 23:23 توسط professorx| |

چندبن سال پیش مردی روزنامه ی صبح را بدست می گیرد و در کمالحیرت و ترس شروع به خواندن اگهی درگذشت خود می کند. روزنامه ها به اشتباه مرگ اورا گزارش کرده بودند. این مرد همچون همه ی انسان هایی که مایل به دانستن حرف مردم پس از مرگشان هستند ، شروع به خواندن مطلبی تحت عنوان "سلطان دینامیت ، مرد" می کند. او با مشاهده ی این مطلب که او را" سوداگر مرگ" نامیده اند ، یکّه می خورد و بر خود می لرزد.

او مخترع دینامیت بود و از راه فروش آن برای ساخت سلاح های مخرّب ، ثروت بیشماری بدست آورده بود.اما از خواندن آن مطلب شدیدا تحت تاثیر قرار گرفته بود. آیا او به راستی می خواست که تحت عنوان "سوداگر مرگ " زبانزد مردم دنیا باشد؟؟؟؟

درست در همان لحظه بود که نیرویی عظیم تر از نیروی مخرب دینامیت ، سراپای وجودش را گرفت. از آن لحظه به بعد او همه ی ثروت و توان خود را وقف خدمنتگذاران صلح در جامعه ی انسانی نمود.

این مرد امروز نه  بعنوان " سوداگر مرگ " بلکه بعنوان بنیانگذار جایزه ی صلح جهانی " آلفرد نوبل " مشهور است.

                            

         زندگی یه سفره.....

           من اون مسافری میشم که

                   در هر قدمم خاطره ای خوش به جا بمونه!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 8:49 توسط professorx| |

مدتها بود که گنجشک با خدا هیچ سخنی نمی گفت...... فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان می گفت : من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی که درد هایش را در خود نگه می دارد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه از درختان دنیا نشست.فرشتگان چشم بر لب هایش دوختند ....... گنجشک هیچ نگفت. و خدا لب به سخن گشود و گفت :  با من بگو از انچه سنگینی سینه ی توست

گنجشک گفت : لانه ی کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام! طوفانت آن را از من گرفت.....! تنها دارایی ام همان لانه ی محقر بود که آن هم........

و سنگینی بغض راه را بر کلامش بست..... سکوتی در عرش طنین انداز شد....... همه ی فرشتگان سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود و تو خواب بودی. به باد گفتم تا لانه ات را وازگون سازد.آنگاه تو از کمین مار پر گشودی

گنجشک ، خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت : و چه بسیار بلا ها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی....!

 اشکی در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه اش ملکوت خدا را پر کرد......
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 12:53 توسط professorx| |

مردی در کنار جاده ، دکّه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود ،رادیو نداشت ،چشمش هم ضعیف بود بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود. خودش هم در کنار دکّه می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند. کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد.

وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد...... به کمک او پرداخت سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت :" پدرجان مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند ، کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی بوجود بیاید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی."

پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته ، به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتکا آنچه می گوید صحیح است. بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود راهم پایین آورد و دیگر در کنار دکّه ی خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیدا کاهش یافت.

او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت:"پسر جان حق با تو بود. کسادی عمومی شروع شده است."

آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید:اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی میکنند.

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 16:53 توسط professorx| |

این هم آخرین درس!

لازم نیست آن را یادداشت کنید. بگذارید قبلش از خود شما بپرسم ؛ بچه ها ! فکر می کنید ارزش یک انسان چگونه معلوم می شود؟

And here`s your last lesson!i

No need to take notes , first let me ask you ; guys , how do you think a person`s value is measured?i

یکی پاسخ داد:" ارزش یک انسان ، به چیز هایی است که دارد."

معلّم لبخندی زد و گفت:" روی زمین چیزی مهمتر از انسان نیست. پس نمی توان ارزشش را بر مبنای چیزی کم ارزش تر از خودش بسنجید. ارزش انسان را نمی توان با داشته هایش اندازه گرفت."

A person`s value is measured by the things he has!" one said"
The teacher smiled and said :" nothing`s more valuable in this world than a human being, so you can`t determine its value by something less valuable. you can`t measure a person`s value by his or her possessions."i

یکی از انتهای کلاس بلند شد و گفت :" ارزش یک انسان ، به بزرگی کارهایی است که انجام داده !" معلّم گفت:" آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند ، کرده های او نیست ؛ چون بیخ و بن آن معلوم نیست. آدم ها کاهی کارهای بزرگی انجام می دهند امّا با اهدافی حقیر و گاهی کارهای کوچکی انجام می دهند امّا با نیّتی متعالی."

A student sitting at the back of the class stood and said :” a person`s value is measured by the big things he has done!”i

“what determines how valuable a person is , can`t be his action. Because the motives are obscure. Sometimes a person does a great thing having an unvalued purpose and sometimes a person does a little thing having a grand goal.” The teacher said

آنگاه معلم خود پاسخ داد :" ارزش یک انسان به نداشته های اوست." بجه ها تعجب کردند . یکی گفت :" پس من از همه با ازش ترم چون چیزی ندارم؛ حتی کفش هایم هم برای خودم نیست !" همه خندیدند

Then he answered the question himself:” a person`s value is measured by the things he or she doesn`t have .” the students were surprised . one of them said;” then i`m above of all , because I have nothing! I don`t even own my shoes! “ every body laughed

معلّم ادامه داد:" ارزش یک انسان به چیز هایی است که ندارد امّا برای بدست آوردن آن تلاش می کند. ارزش یک انسان به چیز هایی است که ندارد امّا می خواهد و می جوید.

اگر شما به فکر دست یافتن به یک خانه ی رویایی بزرگ هستید ، ارزش شما همان خانه است و اگر فکر دست یافتن به یک دوچرخه ، یک موتور یا یک ماشین شیک را در سر می پرورانید ، شما به اندازه ی همان خواسته ارزشمندید."

The teacher went on :” a person`s value is measured by the things he or she doesn`t have but tries to reach

It`s measured by the things he or she doesn`t have but looks for. If you think about a big , comfy house , that’s  how much you deserve . and if it is a bicycle , a motorbike , or a luxurious car , you dream about , that`s how valuable you are.”i

امّا اگر در جستجوی شادی خانواده و محلّه و جامعه ی خود هستید ، ارزش شما بسیار بالاتر خواهد رفت و اگر در جستجوی خداوند باشید ، شما ارزشمند ترین خواهید بود.

یادتان نرود : هر چیز که در جستن آنی ، آنی !

But if it is your family , neighbour hood , and society `s happiness you look for , you`ll be more valuable, And if you seek God , you`ll be the most valuable ever

Remember not to forget : you are what you seek!i

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 17:54 توسط professorx| |

پرنده ای بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجّب رو به پرنده کرد و گفت :" امّا من درخت نیستم ؛ تو نمی توانی روی من آشیانه بسازی."

پرنده گفت:" من فرق آدم ها و درخت ها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها را با انسان اشتباه می گیرم." انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت:"راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟" انسان منظور پرنده را نفهمید، امّا باز هم خندید. پرنده گفت :" نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است."

انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد، چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت:" غیر از تو پرنده های دیگری را می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضروری است ؛ امّا اگر تمرین نکند ، فراموشش می شود.

پرنده این را گفت و پر زد. انسان ردّ پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود. چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :

یادت می آید تورا با دو بال و دو پا آفریدم ؟

زمین و آسمان هر دو برای تو بود امّا تو آسمان را ندیدی.

                          
                     

          راستی بال هایت را کجا گذاشتی؟

                                                                                           به امید پرواز........


نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 20:52 توسط professorx| |

زندگی ، مثل یک جاده ی بلند و طولانی است

Life is like a long road




بخش هایی از جاده ی زندگی پر است از فراز و نشیب. یادم باشد که در پس هر فرازی ، فرودی هست و در ادامه ی هر فرودی ، یک فراز. باید خود را آماده نگه دارم

Some parts of this road are full of ups and downs . i should remember that after an up , there is always a down and the down is always followed by another up! i should be aware and ready


 

بخش هایی از جاده ی زندگی ، جذابند و دلفریب. یادم باشد جاده ها برای رفتن ساخته شده اند نه ماندن. جاده ها برای گذارند ، نه قرار

Some parts are so lovely and beautiful. i should remember that roads are to be crossed and not to stay in. they `re to be left behind ; not to be settled in




بخش هایی از جاده ی زندگی خشن است و ترسناک ، یادم باشد ترس به خود راه ندهم و با شهامت پیش بروم چرا که خدای من ، نگران و نگهبان من است

Some parts are tough , and sometimes scary. i should keep in mind not to left the fear in and fight my way through , for my scaring and supportive. God`s always watching over me





بخش هایی از جاده ی زندگی از جایی که ایستاده ای انتهایش نامعلوم است. یادم باشد تردید نکنم و به پیش روم

Some parts of our life`s road are just obscure from where you`re standing. i should remember not to hesitate and move on





بخش هایی از جاده ی زندگی سرد است و برفی. یادم باشد گرما ی دوستان خوب همراه مناسبی است برای سفر زندگی

Some parts are cold and snowy. i should remember that good friend`s warmth is a best company





بخش هایی از جاده ی زندگی پر پیچ و خم اند. یادم باشد پیچ و خم لازمه ی راه است و بدون آن زندگی یکنواخت است و کسل کننده

Some parts of life`s road are full of twists and curves. i better remember that these twists are to be there ; life would have been dull and boring without them




بخش هایی از جاده ی زندگی حاشیه های جالبی دارند. یادم باشد ، برای لحظاتی ایستادن ، لذت بردن و نفس تازه کردن خوب است اما باید نگاهم را دوباره به جاده بدوزم

Some parts of life`s road had attractive margins, i should remember that although they`re positively refreshing to stop at , have a look at and enjoy ; but i should focus the road again





گاهی جاده ها ، طولانی به نظر می رسند. ره توشه یادم نرود ، صبر
                                                                                      اندکی امید
                                                                                                        و به مقدار کافی ایمان

Sometimes the roads seem too long. i shouldn`t forget to have extra provision with me , patience  
                                  a little bit of hope                                                              
                 and enough faith                                                                   
                         
                                         


در زندگی جاده هایی وجود دارد که به جای مشخصی ختم نمی شوند. یادم باشد گرفتار وسوسه نشوم و مقصد اصلی ام را فراموش نکنم و اگر اشتباه رفتم ، راه بازگشت همواره باز است

There exist some paths in life that end at a no particular point. i should remember to keep away from temptations and focus on my purpose , remember that the path`s always even for me to turn back and undo the wrong steps





برخی جاده ها تاریکند. یادم باشد گاهی به آسمان نگاه کنم ، جایی که ستاره ها هدایتم می کنند و فراموش نکنم مهربانترین ، هدایت گرانی را از پیش خود فرستاده تا انسان ها ، بی کس و بی نشان نمانند.
یادمان باشد ، هر گامی که ما به سوی او بر میداریم ، او پیشاپیش ده گام برداشته است ! او مشتاق دیدار ماست
Some roads are dark. i should remember to have an eye on the sky now and then to see where the stars lead me to. i should not to forget that my dearest has sent a magnificent guide for us so that we won`t wander pointlessly and lost
May i remember that for every and each step i take he`s already taken 10 steps toward me! he`s eager to see me
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 19:42 توسط professorx| |

  روزی مردی از خدا دو چیز درخواست نمود : یک گل و یک پروانه.امّا چیزی که خدا در عوض به او بخشید ، یک کاکتوس بود و یک کرم . 

There was a man who asked god for a flower and a butterfly. But instead God gave him a cactus and a caterpillar

مرد غمگین شد. او نمی توانست درک کند که چرا درخواستش به درستس اجابت نشده. با خود اندیشید : خب ، خدا بندگان زیادی دارد که باید به همه ی آنها توجّه کند و مراقب شان باشد. و تصمیم گرفت که دیگر در این باره سوالی نپرسد

The man was sad. he didn`t understand why his request was mistaken. then he thought : oh well , God has too many people to care for. and decided not to question

بعد از مدتی مرد تصمیم گرفت به سراغ همان چیز هایی برود که از خدا خواسته بود و حالا به کلی فراموش شان کرده بود. در کمال ناباوری مشاهده کرد که از آن کاکتوس زشت و پر از خاک ، گلی بسیار زیبا روئیده است و آن کرم زشت به پروانه ای زیبا تبدیل شده است

After sometime  , man went to check up on his request that had left forgotten. to his surprise , from the thorny and ugly cactus a beautiful flower had grown and the unsightly caterpillar had been transformed into the most beautiful butterfly

خدا همیشه کارها را به بهترین نحو انجام می دهد. راه خدا همواره بهترین راه است ، اگر چه به نظر ما غلط بیاید. اگر از خدا چیزی خواستید و چیز دیگری دریافت کردید ، به او اعتماد کنید. مطمئن باشید آنچه را که نیاز دارید ، همواره در مناسب ترین زمان به شما می بخشد

God always does things right. his way is ALWAYS the best way , even if to us it seem all wrong. if you asked god for one thing and receive another , TRUST. you can be sure that He will always give you what you need at the appropriate time

آنچه می خواهید ، همیشه آن چیزی نیست که نیاز دارید ! خدا هیچگاه به درخواست های ما بی توجّهی نمی کند ، پس بدون هیچ شک و تردید یا گله و شکایتی به او روی آورید

What you want , is not always what you need! God never fails to grant our petitions , so keep on going for Him without doubting or murmuring

خداوند بهترین چیز ها را به کسانی می بخشد که انتخاب ها را به او واگذار می کنند

God gives the very best to those who leave the choices up to him

                                

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 23:11 توسط professorx| |

پیرمردی صبح زود در حالیکه تند تند راه می رفت ، از خانه خارج شد. در راه با اتومبیلی تصادف کرد و آسیب دید. عابران به سرعت او را به درمانگاه رساندند.

One early morning an old man rushed out of his house , walking fast. he had accident on his way and got hurt. the passersby hurried took him to a hospital.i

پرستاران زخم های پیرمرد را پانسمان کردند ولی به او گفتند:" باید از پایتان عکسبرداری شود تا مطمئن شویم جائی از بدنتان شکستگی نداشته باشد."

The nurses cleaned his wounds but said:" we have to take X-RAY of your leg to make sure you have no bone fractures."i

پیرمرد غمگین شد و گفت :" عجله دارم ، نیازی به عکسبرداری نیست." پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. او گفت :" زنم در خانه ی سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه می خورم. نمی خواهم دیر شود."

The old man got upset and said:" i`m in hurry , no X-RAY ins needed really." and when nurses asked about the reason he was in a hurry , he answered :" my wife is in a health care`s place. i go to her every morning and we have our breakfast together. i don`t want to be late."i

پرستاری به او گفت که خودمان به او خبر می دهیم. پیر مرد با اندوه گفت:" خیلی متاسفم او آلزایمر دارد و چیزی را متوجّه نخواهد شد. حتّی مرا هم نمی شناسد!

A nurse said that they would tell his wife themselves. the old man said gloomily:" i`m sorry but she has Alzheimer , she would`nt understand. she doesn`t even remember me!"i

   پرستار با حیرت گفت :" وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید ، چرا هر روز برای صبحانه پیش او می روید؟"

Astonished , the nurse said:" then , why do you go to her and have breakfast with her when she doesn`t know who you are?"i

پیرمرد با صدایی گرفته و به آرامی گفت:" امّا من که می دانم او چه کسی است!"

The old man hesitated then said quietly :" but, i know who she is."i

گاهی در حق کسی خوبی هایی کردی اما طرف انگار آلزایمر دارد!

sometimes you do some body a favor but it looks like they have Alzheimer!i

گاهی از خطای کسی که تورا آزرده است با بزرگواری می گذری ، امّا طرف انگار آلزایمر دارد و اصلا متوجّه نمی شود!

Sometimes you grandly forgive a person who`s hurt you but it looks like they have Alzheimer! they don`t even notice!i 

حتّی گاهی از لطف تو قدر دانی می کند ، امّا مدّتی بعد دچار آلزایمر می شود!

Sometimes they even appreciate it but join the club soon after!i

این عجیب نیست که انسان به نسیان دچار شود و آلزایمر بگیرد ، انتظار توقّع و سپاس و پاداش از انسان فراموشکار عجیب است.

It is not strange when people forget , or develop Alzheimer , having expectations from such a forgetful human being is what`s strange.i

در همه ی این حالت ها فراموش نکن که خدا می بیند و هیجگاه خوبی تورا فراموش نخواهد کرد.

In all times , don`t forget that God watches you ..... he never forgets your good deed.i

با خودت تکرار کن:

Repeat it to your heart:

آنها نمی دانند ، خدا که می داند!

they don`t know but God does.i




نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 22:32 توسط professorx| |

 روزی به خدا شکایت کردم که چرا همه ی سختی ها و مشکلات فقط برای من اتفاق می افتد؟ دیگر امیدی ندارم ، می خواهم خودکشی کنم. ناگهان خدا جوابم را داد و گفت:" آیا درخت بامبو را دیدی؟ " گفتم :" بله دیده ام....." خدا گفت:" موقعیکه درخت بامبو و سرخس را آفریدم ، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. خیلی زود سرخس سر از خاک بر آورد و تمام زمین را گرفت ، اما از بامبو خبری نشد..... من از او قطع امید نکردم.  

در دومین سال ، سرخس ها بیشتر رشد کردند امّا از بامبو خبری نبود. در سال های سوم و چهارم نیز بامبو ها رشد نکردند. در سال پنجم ، جوانه ی کوچکی از بامبو نمایان شد و در عرض شش ماه ارتفاعش از سرخس بالاتر رفت. آری ، در این مدت بامبو داشت ریشه هایش را قوی می کرد.

آیا می دانی در تمامی این سال ها که تو درگیر مبازه با سختی ها و مشکلات بودی ، در حقیقت ریشه هایت را محکم می ساختی؟

زمان شادی و خوشی های تو نیز فرا خواهد رسید. نا امید نشو......"

این مطلب رو میذارم واس اونایی که فکر می کنن تمام سختی ها و مشکلات فقط واس خودشونه!امّا نه، همه ازین مشکلا دارن. هممون خوب می دونیم که دنیا پستی و بلندی داره . در حقیقت ما با تحمل سختی ها ، ریشه ی خودمونو قوی می کنیم یا به قول اون آهنگر ، داریم عین فولاد آبدیده میشیم.

راستش یکی از دوستای خوبم توی وضعیت بدیه. امیدوارم وقتی این مطلب رو خوند، نگرشش رو نسبت به سختیا عوض کنه و اینو بدونه که همیشه ما براش دعا می کنیم و همیشه تو مشکلات کنارشیم.....

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 23:58 توسط professorx| |

خدایا!

به هرکه میوه ی سنگینی عشق می دهی، شاخه ی وجودش را می شکنی. تو خود مرهم شاخه ی شکسته ی ما باش

My Lord!i

when you give the heavy burden of love to some , you break down their tree trunk

you be the remedy for our broken trunks

ای خدا!

ای انیس تنهایان ! مونسمان باش. ای پناه بی پناهان ،پناهگاهمان باش......

My God!i

You are the one always there for lonely souls , stand by us. you are the shelter for refugees, take us in your mercy....i

خدایا!

دلهایمان را درکوره ی عشق جلا بده و جانهایمان را به نور معرفت ، روشنی بخش

Oh Lord!i

Let our hearts be burnished in the furance of love and brightenour souls with the light of love

خدایا!

به دلهای پروانه وش ، شمعی شایسته عنایت کن که در پای هر کرم شب تابی فرود نیاید و پیش چشم هر کور سوئی جان نسپارد    

My Lord!i

Grand every butterfly of our hearts a worthy candle so that is won`t rest upon any firefly or perish , before any blind hearted

خدایا !

ما اگر بد کنیم ، تورا بنده های خوب ، بسیار است. تو اگر مدارا نکنی ، ما را خدای دیگری کجاست؟

My Merciful!i

If i`m not ungrateful one , you have so many grateful ones. but if you abandon me , where else am i let to go?i

خدایا خلاء عظیم تنهایی را جز تو ، که می تواند پر کرد و زخم عمیق غربت را جز تو ، که می تواند مرهم گذارد؟

My Lord!i

I know of no one but you can fill my loneliness and mend my deep wound of not being with you?i

خدایا!

کمکم کن جز تو  به کسی نیندیشم، جز به تو دل نبندم و جز تو را آرزو نکنم

My Merciful !i

Help me not to think about anything but you , to fall for nothing that`s you and long for nothing except for you                                                                     

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 23:36 توسط professorx| |

  آهنگری پس از گذراندن جوانی پر شر و شور ، تصمیم گرفت وقت و زندگی خود را وقف خدا کند. سال ها با علاقه کار کرد ، به دیگران کمک کرد ، اما با تمام پرهیزگاری ، اوضاع زندگی اش درست به نظر نمی آمد . حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد.  

There was a blacksmith who decided that after a rebellious , adventurous youth , he wanted to devote his life and time to God. he worked eagerly for years helping others. but in spite of it all , his life did`nt seem to go on very well. even his problems were getting bigger , more intolerable.i

یک روز عصر ، دوستی به دیدنش آمده بود و از وضعیّت دشوارش مطلع شد و گفت :" عجیب است درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خداپرست شوی زندگی ات بدتر شده. نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم ، اما با وجود تمام تلاش هایت در مسیر روحانی ، هیچ چیز بهتر نشده است."

One evening a friend came to visit him. finding out about his hard situation. he said :" this so weird. i mean , just after you decide to become a " man of God" , your life gets worse. i don`t want to weaken your faith but , despite all your good deeds nothing`s got better."i

آهنگر پاسخ داد:"در این کارگاه ، فولاد خام برایم می آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می دانی چطور این کار را می کنم؟

اول تکه ی فولاد را به شدت حرارت می دهم تا سرخ شود. سپس با بی رحمی ، با سنگین ترین پتک پشت سر هم به آن ضربه می زنم تا فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می کنم. فولاد به خاطر این تغییر دمای ناگهانی دما ناله می کند و رنج می برد. باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم برسم."

The blacksmith answered :" they bring bars of steel here in this workshop for me to make swords out of them. do you know how i do it? first. i heat up a bar of steel severely till it becomes red. then i strike it cruelly again and again with my heaviest hammer until it gets the shape i want. then i put it into cold water. because of this sudden decreasing of the temperature , the steel moans and suffers. i have to go through this process over and over until i get the satisfactory sword i have in mind."i

آهنگر مدتی سکوت کرد و ادامه داد:" گاهی فولادی که به دستم می آید نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت ، ضربات پتک و آب سرد آن را ترک می اندازد. می دانم که این فولاد هرگز تیغه ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد." 

He paused , and then went on :" sometimes the steel i`m working on cannot survive the process. the heat , the hammer strikes  and the cold water fracture it. i know that this steel is never going to be the sword i want."i

آهنگر مکثی کرد و ادامه داد :" می دانم خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی که زندگی بر من وارد کرده ، پذیرفته ام. گاهی به شدت احساس سرما می کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد.....

The blacksmith hesitated , then said :" i know God is putting me in the fire of agony. i take in the rough strikes of the mallet on my life. sometimes i feel extremely cold. like i`m that bar of steel , suffering the cold water...."i

اما تنها چیزی که می خواهم این است:

خدای من!

از کارت دست نکش ، تا شکلی را که تو می خواهی به خود بگیرم. با هر روشی که می پسندی ، ادامه بده. در هر صورت که لازم است ، ادامه بده ......

                                                          امّا هرگز مرا به کوه فولاد های بی فایده پرتاب نکن

But , the only i want is :i

My Lord!i

Don`t quit , until i get the shape you want me to have. do it just as you want. do it till whenever you want.....i

                    but never throw me to the pile of useless steels                                       


نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 23:27 توسط professorx| |

عاشق بودن

   تجربه ی تمامی احساست بیرون از عشق ،

          و از نو بازگشت به عشق است.

               عاشق بودن

                     تحمل درد و رنج

                           و توانایی غلبه و از یاد بردن این رنج و درد است.

عاشق بودن

   همان است که بدانی دیگری کامل نیست.

         بتوانی بخش های نا زیبا را ببینی ولی

               بر بخش هایی که دوست می داری تاکید کنی

                       و شادمانه هر دو را بپذیری.

عاشق بودن 

  بر پا ساختن ستون های استوار بر بنای احساسات است

        ولی جایی نیز برای تغییر بگذار

              چون

                    داشتن احساس یکسان در تمام عمر

                         جایی برای رشد، تجربه و آموختن نمی گذارد.

عاشق بودن 

  توانمند بودن در پذیرفتن ایده ها و واقعیت های نو است

     دانستن آن است که دیگری نیز آنچه بوده باقی نمی ماند

        .و تغییر آرام آرام او را دگرگون میکند.


عاشق بودن

فدا کردن خود به تمامی است

نه اینکه هر دم به رنگی در آیی و هر روز

نوایی دگر سازکنی تا پذیرفته شوی

بلکه چنان تغییر کنی تا نور خوبی ها

ظلمت کمبود هایت را بپوشاند!

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 23:10 توسط professorx| |

خداوند عشق است

        عشقی که بعد از نفوذ به درون ما ؛

              نرم می کند ، ناب می کند ، تازه می کند ، بازسازی می کند،

                       و درون آدمی را دگرگون می کند.

 نیروی اراده ، انسان را دگرگون نمی کند

زمان انسان را دگرگون نمی کند.

عشق دگرگون می کند!

زیرا ؛ عشق خداوند است

                                       و خداوند، عشق....!

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 23:10 توسط professorx| |

از عبداللّه بن عبّاس روایت شده که می گوید در حجّه الوداع که همراه رسول خدا حج بجا آوردیم ، پیغمبر اکرم باب کعبه را گرفت و در حالتی که رو به مردم کرده بود ، مطالبی درباره ی حوادث آینده در زمان های بعد بیان فرمود که از آن جمله ، مطلب مربوط به حج است که می فرماید:

"روزگاری می آید که قدرت ایمان در مسلمانان ، رو به ضعف و کاهش می گذارد ، هوا و هوس به جای خدا در دل ها حاکم می شود؛ دنیا منتهای آمال و آرزو ها می گردد ؛ تمام حرکت ها و فعّالیت ها بر محور دنیا می چرخد ؛ تا آنجا که وظایف دینی و اعمال عبادی هم  برای نیل به دنیا انجام می شود ، به حدی که عالی ترین شعار الهی (حجّ خانه ی خدا) که بهترین وسیله ی ارشاد بشر به سوی معنویّت و روحانیت و خلع لباس دنیا دوستی از جان آدمی است، صورت دیگر به خود می گیرد و ثروتمندان امّت ، برای تفریح و تفرّج ، به مکّه می روند ؛ و متوسّطان آنان ، برای خرید و فروش و تجارت و فقرا و مستمندان برای کسب آوازه و شهرت."

و نیز فرمود:

" در آن زمان ، چنان می شود که مردمی علوم قرآنی می آموزند برای غیر خدا، تلاوت قرآن می کنند و به آهنگ غناء ، بحث و فحص در علم به احکام دینی می کنند برای رسیدن به منافع مادّی و شعون دنیایی."

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 22:35 توسط professorx| |

هنگام غروب بود و یک مرد تنها در جنگل نشسته بود و عمیقا در فکر فرو رفته بود. همه ی حیوانات به او نزدیک شدند و گفتند:"ما دوست نداریم تورا غمگین ببینیم. هر چیزی که می خواهی از ما بخواه، به آن می رسی." مرد گفت :" می خواهم دید خوبی داشته باشم. " کرکس جواب داد :" می توانی دید مرا داشته باشی ." مرد گفت :" می خواهم قوی باشم ." پلنگ گفت :" مثل من قوی خواهی شد." بعد مرد گفت:" دوست دارم راز های زمین را بدانم." مار بزرگ جواب داد:" من آنها را به تو نشان خواهم داد."

و همینطور تا آخرین حیوان ادامه پیدا کرد. وقتی که مرد تمامی هدایایی را که می توانست از آنها بگیرد ، بدست آورد ، آنجا را ترک کرد. بعد جغد به سایر حیوانات گفت:" حالا دیگر آن مرد بیشتر می داند و قادر است کار های زیادی کند."آهوی کوهی گفت:" آن مرد هر آنچه که نیاز دارد، به دست آورد. حال دیگر غم و اندوه او متوقّف خواهد شد." اما جغد جواب داد :" نه! من حفره ای در آن مرد دیدم. طوری عمیق که مثل گرسنگی ، هیچگاه سیر نمی شود. این چیزی است که باعث ناراحتی او می شود و باعث می شود او بازهم بخواهد. او آنقدر به کار گرفتن ادامه می دهد نا اینکه یک روز دنیا خواهد گفت :" من دیگر بیشتر از این نیستم و چیزی برای دادن ندارم."

حالا بیاین یکم فکر کنیم بچه ها! واقعا چی بخوایم ؟ چی بخوایم که ارزشش رو داشته باشه؟ از کی بخوایم ؟ چطوری بخوایم؟؟

من دوس ندارم که راجب طرز فکر دیگران نظر بدم ولی یچیزی همیشه وجود داشته که به خواسته هام جهت داده:

همیشه آنان که از خدا درخواست و حاجتی دارند و از او همیشه چیزی می خواهند بسیارند ولی آنان که خود خدا را می خواهند، نایابند و اندک. یادمان باشد ، فقط از خدا بخواهیم و از خدا ، فقط خدا را بخواهیم. زیرا از خدا غیر از خدا را خواستن ، کم خواستن است....

متن انگلیسی داستان رو تو ادامه مطلب میذارم واس علاقه مندان به زبان انگلیسی و خصوصا دبیر عزیزم آقای بهاری.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 23:30 توسط professorx| |

ناتانائیل ، آرزو مکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی. هر مخلوقی نشانی از خداست و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد. همان دم که مخلوقی نظر ما را به خویشتن منحصر کند ، ما را از خدا بر می گرداند.

ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد. دریغا که نمی دانیم همچنان که نمی دانیم هم چنان که در انتظار او به سر می بریم ،به کدام در گاه نیاز آوریم. سر انجام این طور نیز می گوییم که او در همه جا هست؛ هر جا و نایافتنی است.

به هر کجا بروی جز خدا چیزی را دیدار نمی توانی کرد. خدا همان است که پیش روی ماست. ناتانائیل ، ای کاش "عظمت" در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری.

ناتانائیل ، من شوق را به تو خواهم آموخت ؛ اعمال ما به ما وابسته است ، هم چنان که درخشندگی به فسفر.درست است که اعمال ما ما را می سوزانند ولی تابندگی ما از همین است و اگر روح ما ارزش چیزی را داشته دلیل بر آن است که سخت تر از دیگران سوخته است.

برای من "خواندن" این که شن ساحل ها نرم است کافی نیست : می خواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند. معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد ، برای من بیهوده است. هرگز در این جهان چیزی ندیدم که حتّی اندکی زیبا باشد ؛ مگر آن که فورا آرزو کرده ام تا همه ی مهر من آن را در بر گیرد.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 20:22 توسط professorx| |

روزی در یک کشور ، پادشاه تصمیم گرفت که از قصر خارج شده و اوضاع مردم را از نزدیک مشاهده کند. لباس خود را از تن در آورده و لباس دیگری پوشید تا در نظر همگان ساده جلوه نماید و کسی او را نشناسد. در حوالی شهر از جاده ای در حال گذر بود که سه فرد را دید که در باغ کنار جاده، زیر سایه ی درختی نشسته و بر آن تکیه کرده اند.نزدشان رفته و جویای حالشان شد. پس از دقایقی چند، متوجه شد که آن سه نفر بسیار از زندگیشان گله مند هستند. در صدد کمک به آنان بر آمده و گفت: ای جوانمردان! هم اکنون اگر تقاضایی دارید به من بگویید تا ان را برایتان فراهم سازم.

اولین نفر گفت: شاه در حوالی قصر ده ها هکتار زمین پر از مرکبات دارد و من دوست دارم که آن ها را داشته باشم.

شخص دوم گفت: شاه لباس و خلعت های زر دوخت بر تن دارد که بسیار زیبا و گرانبها هستند. من نیز خواستار آنها هستم.

ولی فرد سوم گفت: شاه زنی دارد بس زیبا و دلربا. من می خواهم که آن زن مال من شود.

شاه با آنان وداع گفت و به قصر برگشت. پس از چند روز به سربازان دستور داد که آن سه نفر را دستگیر کرده و به قصر ببرند.وقتی سه نفر در محضر شاه حاضر شدند و اورا دیدند ، بسیار تعجب کردند.

شاه به فرد اول گفت: فلانی ! تو زمین های مرا میخواستی؟ آن شخص گفت : بله سرورم! شاه گفت: از حالا صاحب آن زمین ها هستی.حال مرخصی که بروی.

به شخص دوم گفت: فلانی! تو خلعت و جامه ی مرا می خواستی؟ پاسخ شنید : بله سرورم. شاه دستور داد که آن لباس ها را به وی ببخشند و او را مرخص نمایند.

هم اکنون نوبت سومین نفر شد. پرسید ای فلانی تو از من چه می خواستی؟ آن بیچاره با ترس جواب داد : من خواستار همسرتان بودم.

شاه به او گفت : همراهم بیا.او را در اتاقی برد که پر از تخم مرغ هایی بود که با صدها رنگ مختلف رنگ آمیزی شده بود.

به مرد گفت : فلانی! تخم مرغ سفید را بشکن. آن مرد شکاند. شاه پرسید : در آن چیست؟ مرد پاسخ داد: یک سفیده و یک زرده سرورم.

شاه گفت : تخم مرغ های زرد ، آبی ،  نارنجی و ........ را بشکن. مرد شکاند . شاه پرسید : در آنها چه بود؟ مرد در پاسخ گفت: یک سفیده و یک زرده!

سپس شاه رو به وی نمود و گفت : ببین جوان! همه ی آنها یک سفیده اند و یک زرده ! هم اکنون از اینجا برو و با زنی زیبا ازدواج کن و فکر همسر مرا از ذهن خارج کن چرا که او هم یک سفیده و یک زرده بیش نیست.

ببینید دوستان من .واسه همه ی ما یه زمانی اتفاق می افته که احساس تنهایی می کنیم و واس فرار از این تنهایی با جنس مخالفمون رابطه ی احساسی برقرار می کنیم. اما بعد از چند مدت میفهمیم که اون آدم تو زرد از آب در میاد.

نمیخوام بگم که همه بد هستند ولی میخوام بگم که دنیا روی قانون یک سفیده و یک زرده میچرخه. پس بیاین دست به دست هم بدیم و با کسی رابطه برقرار کنیم که از این قانون مبرّاست. بیایید همه به سوی خدا بریم و  دل به دریای بی کرانش بزنیم.....

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 22:13 توسط professorx| |

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست          و اندر طلب طعمه پر و بال بیاراست

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت                امروز همه روی زمین زیر پر ماست

بر اوج فلک چون بپرم از نظر تیز                     میبینم اگر ذره ای اندر ته دریاست

گر بر سر خاشاک یکی پشّه بجنبد                جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست

بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید                   بنگر که ازین چرخ جفا پیشه په برخاست

ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی                  تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست

بر بال عقاب آمد آن تیر جگردوز                      وز ابر مر اورا بسوی خاک فروکاست

بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی                    وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست

گفتا عجب است این که ز چوب است و ز آهن         این تیزی و تندی و پریدنش کجا خاست؟!

چون نیک نگه کرد و پر خویش بر او دید                گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 22:46 توسط professorx| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت